
نمی دونم چند نفر هستند که واقعا کارتون آن شرلی رو درک کردن ولی می دونم که خودم درکش کردم ...
آنه
تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت ؟
وقتی روشنی چشمهايت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ؟
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت
از تنهايی معصومانه ی دستهايت
آيا می دانی که در هجوم درد ها و غم هاِت
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت
حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود ؟
آنه
اکنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری
و در آبی بی کران مهربانی
به پرواز در آيي
آنه
اکنون شکفتن و سبز شدن
در انتظار توست
در انتظار توست
در انتظار توست ...
به خوبی پی برده ام که زندگی معجون درد اوری ست از لبخندهای زودگذر و انبوه غم و اندوه و سیلاب اشک و زاری . نه دلخوشی ها ی زود گذر و ظاهر لبخند و شادی در ان بدرد می خورد نه غمباد گرفتن ها و نشستن گوشه ای و گوش دادن به موسیقی نک و نال . همه چیز در زندگی ام ظاهریست . دنبال هرچه که می روم به خود می گویم : چه فایده ؟ از دنبال کردن ان به کجا می رسی ؟ چه چیز در این دنیا ارزش دنبال کردن دارد . اصلا دلخوشی یعنی چی ؟ یعنی اینکه بگذارند من نقاشی بکشم . بگذارند موسیقی را دنبال کنم ، بگذارند دنبال هرچه که می خواهم برم .
حالا دیگر یک طوری شده که دنبال هرچه که می خواهم بروم به خودم می گویم چه فایده ؟ به کجا می رسی ؟ اخرش چه می شود ؟
در زندگی به دنبال یک نفر باشید که برایش ارزشمند باشید . احساس می کنم برای تمامی اطرافیانم تکراری و عادی شدم .همه چیزم عادی شده . همه چیزم تکراری شده . هیچ احساسی به من نمی گوید که از هیچ یک از اطرافیانم سر ترم .
------------------
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم
نمی مانم به یک جا بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحلو نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
آری آری زندگی باید همین باشد ...
هی فلانی ...
آن دم که گفتی عاشقی
آن دم حقیقت داشت ؟
آیا حقیقت داشت ؟
یا من دوباره در پس آن چهره ی پنهان
باطن پر حیله ات را پاک دیدم ؟
هی فلانی من تو را در خواب می دیدم ...
من تورا شب ها برای ساعتی نزدیک می دیدم
من برای تو غرورم را
من برای تو حراجی کردم این اشیانه ی قلب غریبم را ...
هی ....
فکر نکن من عاشقم دیگر
این نقاب لعنتی
مدتهاست که از چشمان من افتاده است
ظالم مطلق
حتی تورا
در تاریکی بی انتهای درونم هم نمی یابم
-----------------
پ ن : این رنگ یعنی این قسمت شعر مال اخوان ثالثه
پ ن : این رنگ یعنی این قسمت شعر مال خودمه ...
